یادم میاد آخرین باری که به خاطر یه موضوع ملی اشک شوق تو چشمام جمع شد حدود یازده سال پیش بود. بازی های مقدماتی جام جهانی بین ایران و استرالیا. هنوز هم که فکرش رو می کنم مو به تنم سیخ میشه. دفعه قبلش هم خیلی قبل از اون نبود. یه چند ماهی قبلتر اگه یادتون باشه خرداد بود. دقیقتر بخوام باشم ششم خرداد هفتاد و شش. یه جشن ملی واقعی. یادش بخیر. و این دفعه آخر، همین جمعه گذشته بود بعد از گوش دادن به سخنرانی تاریخی باراک اوباما رییس جمهور جدید آمریکا. نمی دونم چرا و چطور اشکم راه افتاد. نمی دونم درک عظمت اتفاقی بود که افتاده یا فقط ناشی از هیجان موجود در فضا بود. هر چی بود یادم انداخت که چه حال خوبی داره یک شادی ملی! چه احساس فوق العاده ای داره که بدونی که سی میلیون نفر دیگه، شایدم بیشتر در این لحظه خاص حس تو رو دارن و شبیه تو فکر می کنن. الان که فکرشو می کنم به نظرم خیلی عجیب میاد که از آخرین بار یازده سال می گذره! دلم لک زده واسه یه لحظه ناب همدلی.
۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه
واسه دل خودم
الان مدتی که می خوام بنویسم. نه اینکه نتونم حرفام رو تو حرف بزنم یا یه گوش شنوا نداشته باشم. طفلی دلم پاشو کرده تو یه کفش که می خواد بنویسه. منم راستش دلم نیومد دل دلم رو بشکونم. بیچاره بچه بعد از مدتها یه چیزی از من خواسته. انصاف نبود روشو زمین بندازم. اونم واسه اونی که تا حالا اینهمه باهام یک دل و یک رنگ بوده. امیدوارم چیزه بدی از آب در نیاد، اومد هم کار کار دل به من ربطی نداره. من نه هیچوقت نویسنده بودم نه ادعام شده. فکر کنم واسه امروزش کافی باشه. طفلی دلم طول می کشه تا یخ خجالتش آب شه. قبلنا اینقده محجوب نبود. تازگی اینطوری شده!
اشتراک در:
پستها (Atom)
