الان مدتی که می خوام بنویسم. نه اینکه نتونم حرفام رو تو حرف بزنم یا یه گوش شنوا نداشته باشم. طفلی دلم پاشو کرده تو یه کفش که می خواد بنویسه. منم راستش دلم نیومد دل دلم رو بشکونم. بیچاره بچه بعد از مدتها یه چیزی از من خواسته. انصاف نبود روشو زمین بندازم. اونم واسه اونی که تا حالا اینهمه باهام یک دل و یک رنگ بوده. امیدوارم چیزه بدی از آب در نیاد، اومد هم کار کار دل به من ربطی نداره. من نه هیچوقت نویسنده بودم نه ادعام شده. فکر کنم واسه امروزش کافی باشه. طفلی دلم طول می کشه تا یخ خجالتش آب شه. قبلنا اینقده محجوب نبود. تازگی اینطوری شده!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر